میان ماندن و رفتن و حکایتی کردیم
که آشکارا در پرده کنایت بود
مجال ما همه این تنگمایه بود و دریغ
که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت.....
صدایی از پشت پرچین می آید و بریگانه نیلوی خدا می گوید؛ "بار سفر ببند..."
صدایی که مرامی هراساند... از نااطمینانی... از اشتباه ... از تکرار ...
و احساس می کنم زمان آن رسیده... احساس غریبی است؛ نمی دانم....شاید هم احساسم دروغ بگوید!!
|
+| عبوری از ذهن
مریم در جمعه سوم خرداد 1387
|