مرا دریاب !مرا دریاب که شیشه ادراکم شکسته است...و گر بندش نزنی،هستی ام بر باد؛چونان فرومایگان...به فنا می رود...
من اشک میخواهم ؛ و بیابانی فراخ ؛ و بید مجنونی در دوردست...
من جاده ای می خواهم تهی...و نم بارانی ....و طلوع خورشیدی در پیش....
من ستاره می خواهم ؛ و ظلمت ؛ وعبوری نامحسوس در خلأ....
نمی دانم کیستی ،آنکه از درون من سربرآورده ای و بی تاب ِ شکوفا شدن هستی...
نمی دانم چیستی ،که از من سخت تمنا داری شور انسانی ام را به تکامل جاودانی که بشر رسیده است ؛بدرقه کنم....
نمی دانم چه می جوشد در این زخمی ِ خراب ِبی هدف ؛که گهی یاد رستن می کند و گه خواب ِ ماندن....!!
من اکنون از سکون ، بیزارم...
از اسارت ِ قید بودن بیزارم...
از این تنهایی و از این گرد جمع بیزارم....
از تکرار امروز ها ؛به قیاس گذشته های دور پناه جسته ام....ولی همچنان از آینده پریشانم....و از جملگی بیزار.....
تلاطمی در برکه ام رخ داده که نیمی ام راامید پرواز،ونیم دیگرم را غرق در ظلمت، می کشاند....
گلبرگ هایم تمنا دارند که فقط ادراک کنم....اما چه را...؟؟...نمی دانم...
حافظه ام خوابیده است،...رویاهایم کوچ کرده اند....
از خویش بیزارم ،چون ظلمتی که همه را تسخیر ِ وحشتش می کند...
آرزو های دیرینم رنگ عوض کرده اند...
دوست می داشتم ،می رفتم....؛به نا کجا آبادی که با بقچه نان ِ خشکیده ام ،احساس خوشبختی کنم..............نخند؛می دانم ؛احساس خوشبختی از باور ماست...؛می دانم...؛به نان نیست....به عطش نیست.... به زاویه چشمانیست که پلک می پراند....
دلگیرم...،دلتنگم...احساس سرکش شدن روح آرامم ؛ دراین وجود ِ نیلی ام طنین انداخته....
احساس هیچ بودن احساس پوچ ِ گریز...چونان پیچکی به من آویخته در آنسوی بهار.......!!!
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
+| عبوری از ذهن
مریم در چهارشنبه هفتم فروردین 1387
|