تبليغاتX
نیلوفر..و..تنهایی..و...یک آسمان فاصله
...بیا باهم غزل بخوانیم...دلتنگ شویم...و...
 

 

از نبردی سخت باز می ګردم...

با چشمانی  خسته، که دنیا را دیده است،..بی هیچ دګرګونی...

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید....

تمامی درهای زندګی را به رویم می ګشاید...

عشق من...،خنده تو...

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد...

و اګر دیدی به ناګاه

خون من بر سنګفرش جاریست....

بخند....،زیرا خنده تو،برای دستان من

شمشیری است آخته

نان را

هوا را

روشنی را

بهار را....

از من بګیر

اما خنده ات را هرګز؛

تا چشم از دنیا نبندم....

تقدیم به لیلای عزیزم"تولدت مبارک"

|+| عبوری از ذهن مریم در جمعه سی ام فروردین 1387  |
 

 

 

 

خدای مهربانم !

بخاطر این همه محبتت یک دنیا سپاس......تقدیم تو باد !!!!!!!!!!

با تمام خستگیم،اما باید اینو توی وبم میذاشتم...،به دلایلی !!!!!!!!!

 

 

 

|+| عبوری از ذهن مریم در سه شنبه بیستم فروردین 1387  |
 

 

................................

زندګی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد........

.................................

و نپرسیم کجاییم....

و نپرسیم که فواره اقبال کجاست...

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

پشت سر باد نمی آید

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است

پشت سر خستګی تاریخ است.................

                                                                                                               

 

 

 

 

 

 

|+| عبوری از ذهن مریم در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 

 

مرا دریاب !مرا دریاب که شیشه ادراکم شکسته است...و گر بندش نزنی،هستی ام بر باد؛چونان  فرومایگان...به فنا می رود...

من اشک میخواهم ؛ و بیابانی فراخ ؛ و بید مجنونی در دوردست...

من جاده ای می خواهم تهی...و نم بارانی  ....و طلوع خورشیدی در پیش....

من ستاره می خواهم ؛ و ظلمت ؛ وعبوری نامحسوس در خلأ....

 

نمی دانم کیستی ،آنکه از درون من سربرآورده ای و بی تاب ِ شکوفا شدن هستی...

نمی دانم چیستی ،که از من سخت تمنا داری شور انسانی ام را به تکامل جاودانی که بشر رسیده است ؛بدرقه کنم....

نمی دانم چه می جوشد در این زخمی ِ خراب ِبی هدف ؛که گهی یاد رستن می کند و گه خواب ِ ماندن....!!

 

من اکنون از سکون ، بیزارم...

از اسارت ِ قید بودن بیزارم...

از این تنهایی  و از این گرد جمع بیزارم....

از تکرار امروز ها ؛به قیاس گذشته های دور پناه جسته ام....ولی همچنان از آینده پریشانم....و از جملگی بیزار.....

 

تلاطمی در برکه ام رخ داده که نیمی ام راامید پرواز،ونیم دیگرم را غرق در ظلمت، می کشاند....

گلبرگ هایم تمنا دارند که فقط ادراک کنم....اما چه را...؟؟...نمی دانم...

حافظه ام خوابیده است،...رویاهایم کوچ کرده اند....

از خویش بیزارم ،چون ظلمتی که همه را تسخیر ِ وحشتش می کند...

آرزو های دیرینم رنگ عوض کرده اند...

 

دوست می داشتم ،می رفتم....؛به نا کجا آبادی که با بقچه نان ِ خشکیده ام ،احساس خوشبختی کنم..............نخند؛می دانم ؛احساس خوشبختی از باور ماست...؛می دانم...؛به نان نیست....به عطش نیست.... به زاویه چشمانیست که پلک می پراند....

 

دلگیرم...،دلتنگم...احساس سرکش شدن روح آرامم ؛ دراین وجود  ِ نیلی ام طنین انداخته....

احساس هیچ بودن احساس پوچ ِ گریز...چونان پیچکی  به من آویخته در آنسوی بهار.......!!!

 

 

 

آنکس است اهل بشارت که اشارت داند           نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

 

 

 

|+| عبوری از ذهن مریم در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 

 

با من بیا...

با من به آن ستاره بیا

به آن ستاره که هزاران هزار سال

از انجماد خاک مقیاس های پوچ زمین دور است

و هیچکس در آنجا از روشنی نمی ترسد

من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم

من ....

در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم...

که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد...

 

 

احساس می کنم عازم سفر بزرگی در زندگی ام هستم.

نمی دونم آن سفر به کدام سو است اما احساس مثبتی دارم و...چیزی بهم میگه ایمان داشته باش و برو...

نیلوفرکم ؛ ....سفر به سلامت !!!

 

 

 

 

|+| عبوری از ذهن مریم در شنبه سوم فروردین 1387  |
 

 

تشنه ام ؛

در برکه ام ،اما میل پرواز دارم ؛

تشنه ام که بالای ابری بنشینم و با تمام وجود فریاد بزنم که من چقدر خوشبختم.....

دیر زمانی بودکه نیلوفر از باران سیل آسایی که باریده بود ،سراپا غرق در تلاطم بود؛

سرشار از احساس فنا،و لابلای  گلبرگهایش پر زغبار ؛

بی تاب بود و در دل ضجه میزد....می گریست...اما می گفتند چه شاد است.....

باران بارید ؛آسمان غرید ؛ستاره ها از ترس بی پایان امان خواستند ،پنهان شدند ....

اما در اوج این غرش و فریادها، ناگهان  موجی از آرامش در وجودش مهمان شد !

گمان کرد مرده است؛ سرد شد ؛ غرق شادی شد ؛گم شد ؛

دریافت آن افق عطوفت و شادی، پنجره دیدگان غریبان نیست که گه،می غرند ،گه آوای خنده سر می دهند...

آنها نمی توانند تو را به آرامش پیوند دهند،

مگراینکه، چشمان تو ، وجود تو،...و گلبرگهایت .... بال های پروازت... ؛احساس بودن کنند

 و تویی که می توانی سبد سبد آبی پیشکشان کنی !!!

کنون،رنگ دیدگانم متحول شده !سخت آرامم و خوشبخت.....!

و دنیا را حتی در تاریکترین لحظاتش، شفاف و شگرف می بینم....آبی و زلال....

کنون حتی آسمانش هم، آن آسمان تاریک و تلخی که روزی نام یک پرستو بود،نیست...

آسمانی ، که وقتی مرد جانم را تکه تکه کرد و با خویش برد....

کنون ؛مطلق آبی بیکرانی است که من ، چونان خورشید وبرکه ام و ابر،دوستش میدارم....

یگانه من !از اینهمه احساس خوشبختی که در درونم نهاده ای ،به اندازه خودت سپاسگذارم.....!!!!

 

 

|+| عبوری از ذهن مریم در جمعه دوم فروردین 1387  |
 
 
بالا
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com