تبليغاتX
نیلوفر..و..تنهایی..و...یک آسمان فاصله
...بیا باهم غزل بخوانیم...دلتنگ شویم...و...
 

 

همه می پرسند

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در ازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را میبرد این گونه به ژرفای خیال......

من،مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر ل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل....

همه را می شنوم،می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی ،

تک و تنها به تو می اندیشم..

همه وقت،همه جا...

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ،تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من،تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها بتاب

من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش...

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست...

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.....

 

این آخرین پست در سال 86 است...سالی که برام پر از فرازو نشیب،

لبخند و دلتنگی ،خاطره و تقلا وانتظار بود

اما احساس میکنم در این یکسال ، سالها بزرگ شدم!!!!

و همین مرا بس !!! سپاس یگانه قادرم را که اینگونه هر چه صلاح بود برایم پیش آورد....

سال نو به  همه ستاره هایی که گهگاهی به برکه ام سری میزنند ، مبارک و سال پر نشاطی برای همه تون آرزو میکنم!!!!

|+| عبوری از ذهن مریم در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 

امروز هم چون همیشه ، آن نور همیشه آبیت را که مرا دیوانه وار بسویت می کشاند،احساس کردم... 

 

امروز هم، چونان هرروز و همیشه ، مرا به آن افق بی کران رسانیدی...

 

مرا رها مکن ....که بی تو هیچ جاده ای تاب قدمهای مرا - بی یاد تو- ندارد....

 

امروز، در اوج ناباوری ام، باز ، پاداش ایمانم دادی...!!

 

باز رخصت پرواز....باز ، نمودی از تو ، ....که مرا در کشاکش این زندگی خاکی ،چونان ماهرانه ، از پست و بلندی می گذراند ، که در اوج و حضیض،....در خلسه و هوشیاری ،.....رها شدم اما در اوج ِاحساس ِسخت ِبه اجبار پذیرفتن ،بهترین خواستنی ها را بر گلبرگ هایم پیشکش کردی....!!!

 

یگانه من !بخاطر آسمانی که از من گرفتی و بهشتی که تقدیمم نمودی ، نیلوفرت همیشه شکر گزار خواهد بود......

 

 

 

امروز یکی از شیرین ترین و نیز سخت ترین روز های زندگیم بود.....

 

احساس ِ نیلی ام دچار طوفان ِ دردناک ِاز هم پاشیدگی  ِ ستاره هایی بود که با تمام وجودم ،دوستشان داشتم،....و بس سخت بود دل کندن....!!

 

دلم تنگ است ...و آنقدر تنگ،... که هرگز،حتی آن زمان ........... احساس نکرده بودم.... و دلم توماری میخواهد که بااحساسم سیاهش کنم....!!

 

 

 

 

 

صحبت از رفتن و بیزاری نیست پای رفتن لنگ است....

 

 

 
 
|+| عبوری از ذهن مریم در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 

 

صدا کن مرا....

صدای تو خوبست...

صدای تو سبزینه آن ګیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید...

 

در ابعاد این عصر خاموش..

من از ﻄﻌم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم....

بیا تا برایت بګویم چه اندازه تنهایی من بزرګ است...

و تنهایی من..

شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.....

و خاصیت عشق این است....

 

کسی نیست

بیا زندګی را بدزدیم،..و آن وقت..

میان دو دیدار قسمت کنیم..

بیا باهم از حالت سنګ چیزی بفهمیم

ببین!عقربکهای فواره در ساعت حوض

زمان را به ګردی بدل می کنند

 

بیا آب شو...مثل یک واژه در ﺳﻄر خاموشی ام

بیا ذوب کندر کف دست من جرم نورانی عشق را

 

................در این کوچه ها که تاریک هستند.............

......مرا خواب کن..............

و من...در ﻄلوع ګل یاسی از پشت انګشتان تو بیدار خواهم شد.....

 

 

و آن وقت ...حکایت کن ..از ګونه هایی که من خواب بودم و،تر شد

و آن وقت...من،..مثل ایمانی از تابش استوا  ګرم

تو را در سرآغاز باغ خواهم نشانید……

 

 

 

 اینو تقدیم می کنم به تمام مهربانانی که توی این هفته پر تلاش در کنار هم بودیم  وهمچنان منتظرم تا فردای با آنها بودن بیاید.....تمام کسانی که به من حس تازگی را برگرداندند....!!!

 

 

 

 

|+| عبوری از ذهن مریم در شنبه هجدهم اسفند 1386  |
 

 

آوایی غریب در  دلم نوید تولدی مبارک می دهد..... بوی چوب خشک از آشیانه ای تازه ساخته فضای ذهنم را پر کرده است...و منتظرم... سخت منتظر ِهیچ ِرویایی که هر روز با هزاران سودا ،برایش نقش می آفرینم ، تا  پاسخ سوال بیهودګی اش را با ابدیتی استوار عجین کنم....

او، تنها هدیه ای که تقدیمم می کند،قدم نهادن به باغ خاموش خوابهای شبانه ام است.....او تنها یادی که می کند، عبوری ګذرا از خاطرات تلخ ِ کویری مان است...او لطفش روی ګردانی است و این را اوج ِخویش میداند که ؛ «دیدم اورا .... و ګذشتم!!» و از این ګذر ِپر افتخار،سرمست ِغرور...!!

غروری که من حتی در ناجوانمردانه ترین رویاهایم، اذن ورودش ندادم...چرا که بسی پست انګاشتم،حکمت خدا را با ناسپاسی ام بیامیزم.....

می ګذرم...،می روم،....روحم را مهر خیالی میبخشم.....قلبم را ایمان می پاشم،....چشمانم را وعده پایان ِانتظار می دهم....اما ګلبرګهایم،....که بالهای پروازم بودند...در ستیزی از طوفان و باد و باران،شکستند.....ګم شده اند....و فرسنګها رها از من، به ناکجا آباد رفته اند......

و من سخت بی تابم،برای رنګ آرامش و خیال ِ پروازشان....

باشد،.....ګلبرګهایم هم،چونان کبوتر ِ نامه رسانم،.... تقدیم تو! از آنها ابدیتی جاودان برای ستاره ها ی دنباله دار ِمومن بیافرین که ایمانشان، حقیر کردن ِ بی ایمانانی چون من است که کباده ایمان نمی کشند، اما اګر پا به جاده ای می نهند،به خدایی که او را، و جاده را، در پیش ِرویش نهاده، ایمان  دارند......خدای من،خدای نیلوفری است که از وقتی  تو رفتی، عشقش را چنان آسمانی و آسمانی، تقدیمم کرد که صحه ای بود برایم از غروب ِطلایی تو !!!!......وتو، باز هم انکار کن...نشانه هایم را که خدایم می نشاند......

در برکه ام ....،اما تشنه ام.....

از قدرت خدا،آنکه بالای سرم جا داشت، سوزانید مرا ....چه مانده جز سنګ و خار و خاشاک...که شایدخدایم راهی نشان می دهد ،که بسوی آنها روم...

می خواهم عاشق باشم....عاشق یک سنګ،..... عاشق یک حقیقت،...که دروغ نمی ګوید،و نمی ګرید...و رها نمی کند......و ما با هم خواهیم توانست کوهی از قدرت و مهربانی نثار دنیا کنیم....

من نه در او غرق می شوم،...و نه میسوزم...

او می آید، و روزی در اعماق زیستګاهم ،زندګی جریان میدهد.......

او می آید،....با سرسختی....و من ِ نیلی،آسوده از تلاطم....! یکبار تلاطم می دهد و برای همیشه آرام در کنج ِخلوتم ساکن میشود.......

من ِ نیلی اش،با نفسش رشد می یابم ،.... با ګلبرګهایم  از سوزش آفتاب و حسادت آسمان می رهانمش....

ای سنګ من! تو را نخواهم خواست برای به یادګار نوشتن ِبی کسیها...........

تو را میخواهم که سرسختی هایت مرا نیرو می دهد....تو را میخواهم،که برایم از استواری کوه،مهربانی ِ سقف معبد نیلوفری ،سوزندګی خورشید ...تا سردی بی صدا را بنوازی....

تو را می پرستم چون اګر ضجری دیدی،می خراشی و می کوبی ....ازدردِ نا توانی ات،رها نمی کنی تا رویای خوشبخت بودن ِ نیلوفر ها را لګدمال ِ رخوتت کنی ....

من در تو غرق می شوم،.....من سنګ می شوم....قرن ها زندګی می کنم،بی آنکه به آسمان خیره شوم و سنګهای زیر ِ پایم را با شلیک ِانتظارِخویش آواره دیاری غریب کنم.............بی آنکه به یاد بیاورم،که روزی آسمانی پر ستاره بالای سرم بود..... مامن خستګی ها و شادی هایم بود.....آسایش وجودم،...(چه خیالات خامی!!!).............سقف ِمعبد نیلوفری ام........ تمامی  ِهستی نیلوفرش بود........

 

 

 

 

|+| عبوری از ذهن مریم در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 

صدایم کن از پشت همه منجلاب های تاریکی.....

رهایم کن از تمامی ترس ها و وحشت های تنهایی......

بګذار اګر دردی هست...با هم بګرییم...،بګذاراګر نوری هست، .....با هم به سرچشمه ایمان بشتابیم.....

سخت به یاد می آورم که کویری خشکی آبی،از جنس آب و ابر،چګونه به زمینم کوبید ،در آن زمان که از آرامش بیکرانش مغرور بودم......،

آری ؛ سخت به یاد می آید ،نیرنګهایی که از ساقیان ِ خویش می نوشیم.....چرا که ګر به باد فراموشی اش نسپاری،طلب جان می کنند تا رهایت سازند...

 

صدایم کن از پشت پرچینی خیالی که هر روز به جستجوی عطر تو در آن سرګردانم...

دعایم کن...؛دعایم کن که روزی صدایم کنی تا در حسرت بیدارشدن با نور آفتاب،هم قطار ستاره ها به دیدار خدا نروم.....

بیدارم کن..از خوابی زهرآګین که مرحمش ،رویاهای تلخ ِ لذتبخشی است که هیچګاه متولد نمی شوند....و بدینسان،زهر آلود تر از هر خواب می میرند...

 

کویرم...،تشنه ام...،تاریکم....،و بی تو بسیار زمانیست که زمستان است....

من از سپید باران های دروغی خسته ام ؛ و تو همچنان بفکر شمردن ِستاره های امشب ِکویر،با طلوع هم پیمان !

من از شمردن ِِ تردید های خاطره خسته ام ؛ و تو همچنان بدنبال کوره راهی برای پنهان کردن ِ پشیمانی خویش !

 

 

مرا رحم کن و بګذرانم از این تاریکی ِمطلق ِ بی فرجام....

مرا رحم کن و مګذار شکسته های این دل ،بیش از پیش خنجری براق باشند.....

بیرون  بر مرا از این خاموشی ِ سرد ِ بی انتها.........

مرا بسوی خدایم برسان.....و برو...

...وګر؛ تورا یارای رفتن نیست، مرا ایمان به یافتن هست....

 

تو غره شو از آب شدن من،....و من مسرور از سبک شدن خویش...........!

تو مسرور شو ازبی کس شدن من،...و من بی تاب از میقات ِحق.................!

تو بی تاب شو از زیرکی  ِآبی ها؛ به نام خدای پاکی،....و من مغرور از بی رنګی خویش.........!

 

 

سنګ زدی تا عبرتم دهی،......سنګت نور شد و قلبم را ایمان داد...

زخم زدی تا فراموشت شوم،....زخمت؛ جرعه خاطرات ِ مانده را رخصت ِتداعی داد...

رهایم کردی تا ستاره ها بهانه نګیرند،.....رهایی ات وجودم را جسارت پرواز داد.....

دیګر چه داری از نان و نمک ، تا بی پروایی ونفرت ؛ نصیبم کنی تا خدایم از آنها برایم عشق و پاکی و تجلی بیافریند...

دیګر چه داری از حسرت و تنهایی ؛ ذلت و فریاد، تقدیمم کنی  تا خدایم هر آنچه باید،روا دارد....

 

خدایم تو را از من ګرفت با همه نیکی هایت ؛ و چشم هایی بر من بخشید چونان که دیګر،در جهان ِتو ، جز تزویر نمی بینم...

خدایم مرا هستی داد...آرامش داد...و آسمانش را؛سقف معبد نیلوفری را ، چترم کرد...و حال مرا بسوی خویش باز می خواندم....

بعد دنیا دنیا لطفش،جز شکر جای کلامی نیست ،..... مګر؛چون کویر خشک ِ بی اعتنا،از جنس ِآبی های نا سپاس باشی....!!!

 

 

 

 

 

|+| عبوری از ذهن مریم در پنجشنبه دوم اسفند 1386  |
 
 
بالا
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com