صدایم کن از پشت همه منجلاب های تاریکی.....
رهایم کن از تمامی ترس ها و وحشت های تنهایی......
بګذار اګر دردی هست...با هم بګرییم...،بګذاراګر نوری هست، .....با هم به سرچشمه ایمان بشتابیم.....
سخت به یاد می آورم که کویری خشکی آبی،از جنس آب و ابر،چګونه به زمینم کوبید ،در آن زمان که از آرامش بیکرانش مغرور بودم......،
آری ؛ سخت به یاد می آید ،نیرنګهایی که از ساقیان ِ خویش می نوشیم.....چرا که ګر به باد فراموشی اش نسپاری،طلب جان می کنند تا رهایت سازند...
صدایم کن از پشت پرچینی خیالی که هر روز به جستجوی عطر تو در آن سرګردانم...
دعایم کن...؛دعایم کن که روزی صدایم کنی تا در حسرت بیدارشدن با نور آفتاب،هم قطار ستاره ها به دیدار خدا نروم.....
بیدارم کن..از خوابی زهرآګین که مرحمش ،رویاهای تلخ ِ لذتبخشی است که هیچګاه متولد نمی شوند....و بدینسان،زهر آلود تر از هر خواب می میرند...
کویرم...،تشنه ام...،تاریکم....،و بی تو بسیار زمانیست که زمستان است....
من از سپید باران های دروغی خسته ام ؛ و تو همچنان بفکر شمردن ِستاره های امشب ِکویر،با طلوع هم پیمان !
من از شمردن ِِ تردید های خاطره خسته ام ؛ و تو همچنان بدنبال کوره راهی برای پنهان کردن ِ پشیمانی خویش !
مرا رحم کن و بګذرانم از این تاریکی ِمطلق ِ بی فرجام....
مرا رحم کن و مګذار شکسته های این دل ،بیش از پیش خنجری براق باشند.....
بیرون بر مرا از این خاموشی ِ سرد ِ بی انتها.........
مرا بسوی خدایم برسان.....و برو...
...وګر؛ تورا یارای رفتن نیست، مرا ایمان به یافتن هست....
تو غره شو از آب شدن من،....و من مسرور از سبک شدن خویش...........!
تو مسرور شو ازبی کس شدن من،...و من بی تاب از میقات ِحق.................!
تو بی تاب شو از زیرکی ِآبی ها؛ به نام خدای پاکی،....و من مغرور از بی رنګی خویش.........!
سنګ زدی تا عبرتم دهی،......سنګت نور شد و قلبم را ایمان داد...
زخم زدی تا فراموشت شوم،....زخمت؛ جرعه خاطرات ِ مانده را رخصت ِتداعی داد...
رهایم کردی تا ستاره ها بهانه نګیرند،.....رهایی ات وجودم را جسارت پرواز داد.....
دیګر چه داری از نان و نمک ، تا بی پروایی ونفرت ؛ نصیبم کنی تا خدایم از آنها برایم عشق و پاکی و تجلی بیافریند...
دیګر چه داری از حسرت و تنهایی ؛ ذلت و فریاد، تقدیمم کنی تا خدایم هر آنچه باید،روا دارد....
خدایم تو را از من ګرفت با همه نیکی هایت ؛ و چشم هایی بر من بخشید چونان که دیګر،در جهان ِتو ، جز تزویر نمی بینم...
خدایم مرا هستی داد...آرامش داد...و آسمانش را؛سقف معبد نیلوفری را ، چترم کرد...و حال مرا بسوی خویش باز می خواندم....
بعد دنیا دنیا لطفش،جز شکر جای کلامی نیست ،..... مګر؛چون کویر خشک ِ بی اعتنا،از جنس ِآبی های نا سپاس باشی....!!!
|
+| عبوری از ذهن
مریم در پنجشنبه دوم اسفند 1386
|