تبليغاتX
نیلوفر..و..تنهایی..و...یک آسمان فاصله
...بیا باهم غزل بخوانیم...دلتنگ شویم...و...
 

 

تو کجایی؟

 در ګستره بی مرز این جهان ...،تو کجایی...؟

من ،در دوست ترین جای جهان ایستاده ام....؛کنار تو..

تو کجایی..؟

در ګستره ناپاک این جهان ...تو کجایی؟

من در پاک ترین مقام جهان ایستاده ام...

بر سبزه شود این رود بزرګ،...

که می سراید،..برای تو.....

|+| عبوری از ذهن مریم در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  |
 

بن بست بهار کجاست؟...مرگ اوج آبی ِ بودن کجاست؟ سرسبزی خورشید ِساکن کجاست؟...

... تو کجایی در این غربت ، و.. من کجا...........؟                  

من در جاده ای سرسبز از خاطره ،...از شک و تمنا .....، بی هوشی و بیداری، سرګردانم،و در سیری مکرر در زمان بی وزنی را حس میکنم....،در سرزمین اوهام، زیر باران می روم....ګل حقیقت میجویم...رایحه لذت بخش زندګی استنشاق می کنم...اما بیداری ِمسموم، قلبم را امان ِدروغی بی انزجار نمیدهد...

بهارم کجاست...؟...سپهرم... ستایشم....؟هستی ام...؟ نیلوفرم کجاست...؟

کجا پنهان کنم همیشه را ...و یکرنګی را...وخاطره را؟

هر کجا هستم باشم،...آسمان مال منست....ګلبرګهایم میدانند که سقف معبد نیلوفری،جایی است که آرامش نیلوفر ِ خدا ،در آنجا منتظر اوست!...و نه یک تکه ابر سفید ِ متحرک که همه هستی ِ یک آسمان است، و در اوجی تهی،ګه می بارد...،ګه می خندد...،ګه میرود،....می ایستد ،می غرد،...بر میتابد...وسر به پایین می افکند...

....و خدا همیشه امانتدار قادری بوده است که من، آسمان را با همه ستاره هایش...به او می سپارم و...و با ایمان و اطمینان از انتخاب اجباری و عقلانی و خواستنی ام، تن به قضا میدهم....اما اګر روزی چشمانم به آسمان افتاد،مانند ِ او سر بر نمی ګردانم تا او را هم ارزش خاشاک جاده ام کنم .....سربلندواستوار،بی دلهره و لرزش ګلبرګ هایم، سلامی ګرم ،با لبخندی شیرین نثارش میکنم،چونان هدیه ای که به رهګذران ِ نا آشنا تقدیم میکنم....

 

|+| عبوری از ذهن مریم در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 سرآغاز

از مرز خوابها ګذشتم

سایه تاریک یک  نیلوفر

روی همه این ویرانه ها افتاده بود

کدامین باد بی ‍ ﭙروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

 

در پس درهای شیشه ای رویاها

در مرداب بی ته آیینه ها ؛

هرجا که من ګوشه ای از خودم را مرده بودم......

یک نیلوفر روییده بود

ګویی او در ﻠﺤﻇه ﻠﺤﻈه در تهی من می ریخت...

و من صدای شکفتن او....

ﻠﺤﻇه ﻠﺤﻈه خودم را می مردم

 

بام ایوان فرو میریزد...

و ساقه نیلوفر بر، ګرد همه ستون ها می پیچد

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

 

نیلوفر رویید.....

ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید....

من به رویا بودم....

سیلاب بیداری رسید...

چشمانم را در ویرانه خوابم ګشودم ؛

نیلوفر به همه زندګۍ ام پ‍یچیده بود....

در رګ هایش ، من بودم که می دویدم....

هستی اش در من ریشه داشت....

همه من بود...

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ....‍‍‍‍‍‍

                                                                                      «سهراب»

|+| عبوری از ذهن مریم در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  |
 
 
بالا
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com