تبليغاتX
نیلوفر و ... تنهایی و ... یک آسمان فاصله
بیا باهم غزل بخوانیم... دلتنگ شویم ...
 

چندي نگفتن‌ها به اندازه‌اي سخت است که گفتن‌ها!

نگفتن به سايه‌اي که مي‌تواند چراغي بيافروزد؛ و گفتن به زمستاني که سردي‌اش ذات خاموشي است!

چندي است بي‌سايه مي‌رويم و بي‌سايه رفتن، يادآور آغاز فصل ديگريست ...

زمستان است و سردي بي‌سايگي هنوز عادت ما نشده است ...

در کشاکش مبارزه، اين سينه فريادي مي‌طلبد فراخ!

سايه اما خوب مي‌شنيد ...؛ حتي اگر از آن جدال مي‌گفتي؛

هر لحظه را مي‌شنيد و بدي‌ها را قدم به قدم در پس هر گام، به ابديت فراموشي مي‌سپرد؛  تا آنگاه که نه غمي بر دل مي‌ماند و نه شرمي بر چرده!

برخي نگفتن‌ها سخت است!

قصه‌اي ديگر خسته راه است که زمزمه‌مان را به آوايي نه؛ ... به فريادي رسا درآميخته!

مي‌داند، مي‌نگرد، نمي‌پرسد و ما مي‌پنداريم که زمستان آغاز فصل ديگريست!

سايه خوب مي‌شنيد؛ حسرتم اما اين است که هيچگاه نپرسيد ...

و ما نپرسيده، هيچ نمي‌گفتيم!

سايه به اندازه ي يک غروب زيباي برفي عظيم بود و بي‌ريا

ما شيفته گفتن بوديم و سايه راهنماي پر عطوفت؛

ما مشتاق شکفتن بوديم اما راه رفتن نمي‌دانستيم؛ سايه اما سرشار از دانايي بود و به سياق دانايان، خاموش!

سايه خوب مي‌شنيد اما هيچگاه نپرسيد ...

كه اگر مي‌پرسيد، ديگر سکوتي در دنيا نمي‌ماند ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:12  توسط مریم  | 

منم تنهاي تنها؛ که اميدي در زاويه ذهنش زمزمه کنان مي‌گويد؛ دخترکم من اينجايم و تو را مي شنوم؛ با تمامي دلهره‌هايي که پنهانش کرده‌اي ... با تمام دلتنگي‌هايت که هر روزه به آسمانش مي‌سپاري ... با تمام دلداري‌هاي تکراريت ... با تمام سنگ‌هاي سخت آن جاده که هر روز شک از دل مي‌زدايي؛ من اينجايم و با لذت مي‌نگرم عاشقانه مبازره‌کردنت را؛ بي پروا به جستجو دويدنت را ... و مي‌شمارم زاويه‌هاي انسان بودنت را، دخترک باراني من!

مي‌خندم ... با چشماني آکنده از اطمينان؛ ... و مي‌روم ...

 مي‌گويد برايت قصه‌اي نوشته‌ام که زيباييش را تنها آن کس مي‌بيند که صبرش بيش از ايمانش است؛ آنکس که به صداقت اين قلم اطمينان دارد ... مي‌گويد قصه‌هاي ديگر هم دارم که از آن ديگران است و گر بي‌تاب باشي، از آن ِ تو خواهد بود! ... قصه‌اي دارم که از آن ِ دخترک بي‌تابي بود که آنقدر بي‌تابي کرد که قصه بي‌تاب ِ ديگري را به راهش دادم ... گفت شوق رفتنش آنقدر بود که قصه را نخوانده، راه خود گرفت و رفت... حتي نپرسيد انتهاي اين قصه همان پايان روياهاي من است يا رويايي است که بايد از نو ساخته شود ...  اکنون در راه است و  با حسرت به ديروز مي‌انديشد ... به اينکه ارزش رفتنش اينقدر نبود که قصه خودش را به دست ديگري سپارد ... هر از گاهي قدمي به پيش بر مي‌دارد و هر لحظه نگاهي به پشت سر؛ خيرگي نگاهش انقدر تيز است که گويي دلش در گره قصه خودش گير است... هر روز گر، سنگي به دامنش بسايد آهي  مي‌کشد جانسوز ... که آي قصه‌ي بي تعلق من؛ تو چون از آن ِ من نيستي زخمه بر دلم مي سايي...

 گفت اندکي ديگر بياساي که من اين ضد و نقيض آرامش چهره‌ات را در اوج غليان وحشيانه قلبت، سخت دوست دارم ... گفت امانم ده اندکي ديگر نظاره‌ات کنم و زان پس تمام عمر سبک رفتنت را به ياد مي‌سپارم ...گفت تاب آن ندارم با چشمان حسرت وار به من بنگري و سنگي زخمت زند و فرياد آوري بر قصه‌اي که از آن تو نيست؛ تاب آن ندارم که بگويمت صبوري‌ات به قدر قصه‌ات کفاف نداد ... گفت عزيزکم صبر کن ... اندکي بيش، تا باران نمانده است ...

گوش ميکنم؛

مي‌خندم ... با چشماني آکنده از اطمينان؛ .... و مي‌روم ......

راه مي‌افتم و مي‌روم تا آن ذره شک را نيز از دل بزدايم ....

و فکر مي‌کنم؛ به قصه‌ام، به ايمانم، به پشت سرم ... و ناگه مي‌ايستم؛ تا نظاره‌گرم باشد؛ ...

 مي‌ايستم تا باراني که مي‌گفت؛ ببارد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 8:21  توسط مریم  | 

 

آمده بودم  ديداري تازه کنم؛ برکه ام  نور ميخواست براي يک دم آسودن ... گلبرگهايم دلتنگ بودند ...

آمده بودم جاني بگيرم؛ آمده بودم آن عطر آشنا را استشمام کنم حتي اگر چشماني نگاهم را ندزدد و صدايي کلامم را نچيند...

آمده بودم با غزلي تازه سروده؛ با رنگي نو؛ اميدي نو!

مرا اسير پوچي دنيا کردنَم ... درگير دل واپسيهاي نا مفهوم...

سخت بود رها کردن ... سخت بود بي قوا جنگيدن ...

سخت بود پاک باختن؛ سخت بود صدايت را شنيدن و برنخاستن ...

آنقدر در اسارت ماندم تا تجلي شدم سراپا؛ آنقدر ماندم تا شدم به اندازه ابرهايت ...

آمدم تا تکه اي از سينه ات را تکيه گاهي کنم ...

آمدم با غزلي نو؛ با سپيد رنگي  بي غش؛ با چشماني لبريز از پاسخ!

آمدم؛ اما  دير بود ... آنقدر دير، که سخت مي شد آن هاله هاي سپيدي را ابر ناميد

آنقدر دير بود که  خورشيد چهره اي خسته از انتظاري طولاني بر رخ نشانده بود ...

تمام روياهاي مرا با خود برده بودي ... معناي واژه هاي غزلم را؛ پاسخ تمام آن لحظه لحظه هاي چشمانت را برده بودي

دنيا بود و آسمان و برکه؛ ... فقط از آن اسارت خبري نبود؛ با تو!

قيمتش سخت گران بود ...  سنگين تر از آني که بتواني هر شب در خاطره ات لالايي اش کني ...

پاک باختن، سخت از دل زدوده مي شود ... برکه اي ميخواهد فراخ تر، که وسعت دستهايش، به اندازه اشكهايت باشد ...

گفتم ديداري تازه کنم؛ وگر نه، با استشمام عطرت نفسي بياسايم ... اکنون که بادها عطري برجاي نگذارده اند تنها به افقي مي نگرم که ميگويند روزگاري به انتظار شنيدن پاسخي از دورهايش، چشمهايي خيره به آن داشته اي ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:49  توسط مریم  | 

 

اين دردِ سخت را با كه توان گفت؛ اين شراره‌هاي پر راز را؛

اين لحظه لحظه پيمودنت را در افق سكوت ... سكوت‌هاي بي‌كلام ِ پر ازدحام ...

راز اين نقش و نگار، بر قلب نيلي سنگين است؛

اين سايه‌روشن‌هاي نامفهوم؛ ... اين حرفهاي بي‌صدا بر روح نيلي تداعي سنگي است كه به بركه‌اش پرتاب شده باشد ...

اين امواج منظم ِبي‌هدف؛ ... اين تلاطمي كه به گلبرگهايش مي‌دهند و پريشاني اي كه بر نگاهش مي‌افكنند سبويي است از سوالاتي بي‌جواب...

اين نيلوفرك پريشان است؛

او مي‌هراسد كه اين امواج، پيشواز شيدايي اي باشد كه در راه است ...

از اسارت مي‌هراسد؛ از مسخ مستانه؛ از كودكانه گم شدن مي‌هراسد ...

از آن قمار ِهر دو بازنده؛ مي‌هراسد

به گمانش سنگيني اين بار، بيش از توان گلبرگ‌هاي اوست ...

اشك‌ريزاني مي‌طلبد و جاده‌اي باراني و تجسمي از نقاشي ناتمام فردا ...

مي‌داند كه گر اولين قدم را گذارد، ديگر قلبش امان بازگشت نخواهد داد ...

مي‌داند كه اين امواج سرگردان، جذبه‌اي دارند كه گر دستي به آن‌ها برساند در اعماقشان خواهد خفت ...

مرز بين آن نقاشي ناتمام و آن سكوت پر راز را با قطره قطره اشكهاي پاكش نشان گذارده است...

بوي باران سرمستش كرده؛ بوي قدم زدن در جاده؛

رقصيدن در قلب امواج بركه؛ ... و گمان شكستن راز اين سكوت، به خلسه اش برده است ...   

به گمانم در اين خلسه ی وهم و ترديد و شوق و انتظار؛ با آس دل، به بازندگي حكم داده است ...

اين دردِ سخت را با كه توان گفت ... اين شراره‌هاي پر راز را؛

شيريني باختن در اين قمار را؛

                         شور اين شيدايي، پيش از شكستن ِ آن سكوت سخت را؛

                                                                   با كه توان گفت ....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:19  توسط مریم  | 

 

بزرگ كردن روح و ظرفيت اين آدمي مثل آب در كوزه ريختن نيست كه صدايش موسيقي دلنواز باشد و ريختنش در لحظه اي كمتر از ثانيه!!  بزرگ كردن اين روح تحمل درد تراشيدن را مي‌طلبد! اين روح بيستوني است كه اگر توانستي از آن ستوني بسازي تا انتهاي دنيا را تكيه گاه خواهي شد!

 به جان خريدن اين درد؛ مثل شنيدن شب قصه ي كودكانه نيست كه در خوابش خرابه ها را بسازي ... اين درد گرچه در لحظه متولد مي‌شود؛ اما استقامتي ميخواهد بس عميق تا به شكل قصه اي درآيد جذاب!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:23  توسط مریم  | 

 

از سياهي شب تا سپيدي صبح يك دنيا ستاره بود ...

ستاره‌ها را شمردم و نمي‌دانم عظمت كدامشان بيداري از چشمانم ربود!

ستاره‌ها را به نشانه يكايك آن عجايب غريبي كه در اين ذهن مشوش مي‌گذشت، شمردم ... و در عبور نوراني از ميان درخشش آن‌ها، يافتم آنچه را كه مي‌جستم!

آن غنيمت را به قيمت بر خواب رفتن در چنگ گرفتم!

نمي‌دانم؛ كِي قيمتش را پرداختم ...

شايد در مستي جستن؛

و شايد در لذت ياقتن؛

شايد هم در خلسه‌اي بودم از پريشاني، كه ندانسته؛ راه طويل اين سياهي را تا آن سپيدي، در چشم بر هم زدني پيموده بودم!

به گمانم مي‌گفتند كه راز عبور از اين دنياي پرستاره،  "به جاي تو بودن" بود ...

به گمانم مي‌خواندند كه "تا در وجودي غير از خويش غرق نگردي، نخواهي يافت" ... "نا نگذري به دست نخواهي آورد" ... "تا به آوازي كه خوشايند دل باشدش نخواني، نخواهي توانست"

نمي‌دانم چگونه آن‌ها را درود گفتم و چگونه به زمين بازگشتم ...فقط ميدانم وقتي چشم گشودم، راز در ذهنم بود و دستانم در چنگ و سپيدي صبح در پيش!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:15  توسط مریم  | 

 

صبحي ديگر از دفتر نيلگون مرداب رقم خورد ...

به گمانم اين نيلي خاموش، جذر و مدي است پرخروش، كه گهي پيش مي‌آيد و گه پس مي‌كشد ...

به گمانم اين بي‌پروا، موجوديتي دوگانه است كه در هر يگانگي‌اش دنيايي تعبيه دارد بس فراخ ...

آنقدر؛ كه خودش نمي‌داند به كدام فراخي تعلق دارد؛ به باور ساده و مهربان و كودكانه نيلگونش؛ و يا به زندگي خاكستري و سرسختانه هر غروبش...

اين نيلي گمان مي‌كند پرواز به اوج و همنشيني با ستاره‌ها، درخششي نصيبش كرده كه چونان آينه نور مي‌تاباند؛ اما كيست باور كند كه باغچه تنها با نور آفتاب زنده است نه سايه‌ ي  درخشش ستاره‌اي!

اين نيلي گمان مي‌كند هواي بركه، چنان اسيرش كرده كه طاقت زيستن در جاي ديگرش نمي‌دهد ...

ذهن اين شيداي بي‌ريا چونان اسيري گشته كه تاب آزادي ندارد؛ تا مجال پروازش مي‌دهند، گم مي‌شود و از آن پس با كوله‌باري از پرسش و ابهام باز مي‌گردد ...

هنوز شوق ادراك پاسخ‌هاي ديروز بر قلبش تسكين نيافته بود كه پرسشي ديگر به ديوار ذهنش مي‌كوبد ...

نيلي به دنبال پاسخ اين همه فاصله؛ ... اين همه ديوار است ...

به دنبال نقطه‌اي مي‌گردد كه ميان افكار او و گلهاي ديگر شكافي گسترانده بس عميق

اين نيلي احساس مي‌كند چنان عاشق گشته كه جز براي بركه، نغمه‌اي براي گفتن ندارد ... اين نيليِ خندان كه سادگي و نشاطش شهره آسمان است، به باغچه كه مي‌رود هيچ ترانه‌اي براي سرودن ندارد .. هيچ گماني؛ هيچ لبخندي ...

گويي خاك باغچه از عطر دنياي ديگري است كه او را با خود به خلسه ي درونش پناه مي‌دهد؛

گويي سنگ باغچه مُهر سكوتي است بر گلبرگ‌هاي شادش؛ ... بر شعف كودكانه‌اش ...

آن سنگ‌ها، جذبه‌اي به روح نيلي مي‌دهد كه سنگش مي‌كند؛

نيلي متحير است ...

                از خودش؛

                         از خاك باغچه‌اش؛

                                        از خاك ستارگانش ...

اين نيلي سرخوش، اين نيلگون سرد و خاموش، از اين استحاله‌هاي مجهول پريشان است ...

كدام دنيا؛ كدام ذات؛ كدام خاك، خاك منست؟

كدام آينه؛ كدام رنگ؛ كدام سنگ، قلب منست؟

نيلي در جستجوي درونش، خودش را گم كرده‌است .. و اكنون نمي‌داند قطعه روحي كه از هويتش باقيست سوغات غبار آسمانست و يا خيسي نمناك باغچه ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 7:23  توسط مریم  | 

عجب عالمی دارد این دیوانگی!

جذبه ایست که تا از درد و فغان بدان پناه نجسته باشی چونان بهشتش در نیابی!

و من جز پریشانی آشیانه به دست که به دنبال رودی برای گریستن میگردد هیچ در چنته ندارم...

به دنبال رودی میگردم نه از آن روی که عاشق پیشه باشم... از آن روی که بلکه قطره ای به دریا بیافزایم!

دیوانگی هم عالمی دارد! گر درد خود نتوانم بکاهم، قطره ای که توانم به دریا بیفزایم!

دیوانه را از آن روی دیوانه خوانند که نتوانند به تسلیمش درآورند ... و من از همین روی دیوانه ترین یاغیم

دیگر!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 7:30  توسط مریم  | 

به گمانم، آغاز این جاده ترانه ای است خواستنی که مرا در سرابی از اوهام و تقلا به خلسه

 میبَرَد؛

به گمانم این کودک پر نشاطی که در قلبم بی پروا می جهد همان نبضی است که گر خاموش

 شود، سرد می شوم و سخت چونان سنگ؛... سرد می شوم و صبور، چونان تو که دیگران را

 در انتظار بخشیدن جرعه ای از لبخند و لطافتش، به نیایش وا میدارد ...

به گمانم، این من بودم که امروز درک این ستاره ها را از ستبری و پایندگی زندگی، از اوج و

 حضیض خود و از آنچه می پندارند که من هستم، به قیاس گذاشته بودم ...

این من هستم که آرامشت را به آزمون و خطایی گذاشته ام که نقش لبخندشان در ذهنم ثبت می ماند تا ابد!

به تو می اندیشیدم؛ و به تمام آنانی که غبار از سوالات بی جوابم می زدایند ...

به تو می اندیشیدم و به تمام ستاره های کوچک و بزرگ این کهکشان خدای بزرگ ...

به درکشان از دنیا؛ به صداقتشان؛ ... به تجلی روحشان می اندیشیدم ...

می پرسیدم این ستاره های درخشان آیا، از قلبشان نور می تابانند یا از آینه شکسته دستانشان!

درخشش سادگی خودم را با تابندگی فهم عظیم آن ها به قیاس گذاشته بودم؛

احساسات لطیفم را با روح سرد و سخت تو به قیاس گذاشته بودم!

گمان می کردم شاید خاک تمام نیلوفرکان را با رویا رویانیده و خاک چکاوکها را با ریزشی چون

 باران ...

به خویش می اندیشیدم؛ که چه بودم و چگونه اینگونه دگرگون گشتم؛ به این می اندیشیدم که کدام

 عنصر خاکم قدر من نبود که آن گونه که بودم نماندم؛ آنگونه که خود را دوست میداشتم،

ندارم ... چگونه پژمردم؛ ... چگونه از سروی بلند، بید مجنونی رویاندم گیسو پریشان؛

این من، آن نیست که میخواستم بسازم ...

این من، آن سرسخت بی احساسی نیست که من می شناختم ...

این من، آن نیست که به او تکیه می دادند و دردِ سخت با او می گفتند ...

این من اکنون، تلنگری است از غلیان و نشاطی کودکانه، که با خشم و فریاد و کینه ای سخت عجین گشته ...

این من، اکنون گدازه ای است که به دنبال خنکای چشمه آبی می گردد برای تکیه دادن؛

به دنبال دستی می گردد برای محبت کردن؛ و سنگ صبوری برای از درد گفتن ...

این من اکنون آن نیستم که می گفتند "به او که می داند و می فهمد و سرتا پا آرامش است

بگویید"!

این من آن نیستم که سدهای قلبش را برای دل خستگان می گشود؛ آنکه کلامش پایان تمام قصه ها و جدل ها بود ...

کجاست مریم آبی؛ کجاست آن جنس بی همتا از آن خاک پاک ...

نگویم تحولم چنان عبث بود که شرمش حتی رخصت بازگشتی ام  هم نمی دهدَم؛

نگویم قیمت آنچه دارم قدری نبود که پشت سر جا گذاشتم؛

می گویم آن روزها، کوله بارم آنقدر سنگین نبود که مجبور باشم گل های دیروز را رد پای

 شگفتی هایی کنم که امروز دریافتم ...

می گویم به جای خاشاکی که باید می تکاندم، جرعه جرعه از آرامش و صبوری ام را در آن

 راه؛  ... در آن بی برگشت، جا گذاشتم؛

امروز که خود را با خود و تو و تمام ستارگان به قیاس نشانده ام، به دنبال گل های گمشده ام آمده

 بودم ...

به دنبال خودم، در تو می گشتم! تویی که امروزت چونان دیروزی است که من بودم؛

آن زمان که گلهایم را، و خود را و سرو بودن را دوست می داشتم ... آن زمان که لیلی بودم با

 هزاران مجنون؛ ... و نه پریشان بیدِ گیسو پریشانی بی مجنون!

امروز اگر به تو اندیشیدم، در وهم استحاله ای بودم که شاید فردا تو را نیز  درگیر واکاوی گلهای گم شده ات کند ...

میخواهم به یاد آورم گوش سپردن را؛ عمیق بودن را؛ دوباره از نو شدن و تازگی بخشیدن را!

میخواهم؛ در یاد آورم هر آنچه در قلب من می شکفد و در سیمای تو نقش می بندد را! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 22:22  توسط مریم  | 

ارزش تو بیش از این هاست؛

ارزش تو بیش از این است که خیالت را روز و شب در ذهنم تصاحب کنم؛ 

ارزش تو بیش از این است که به قیاست گذاشته ام؛

با روشنایی؛

با آرامش؛

با پاکی؛

و هر آنچه که روح مرا صیغل میدهد ...

من، تو را با قطره ها و ستاره ها و چکاوک ها شمرده ام ...

تو را به ستایش خوانده ام؛

و به قیاست گذاشته ام ...

حتی با خودم؛ ... که می پندارم  کِی میرسد آن زمان که چونان تو بشوم!

تمامت را شمرده ام و آنگونه که می پنداشتم، از این جرگه فقط تو بودی که بی همتا آمدی ...

تویی که به من تعلق نداری اما هر آن گه که گمانت را می پرورانم لبخد تلخی بر قلبم می نشیند

که جای پای دو فرشته ی حسرت و وجدانم است که  بر شانه هایم نزاع میکنند ...

من عاشقم یا یاغی؛ نمی دانم!

فقط میدانم اگر من، چونان تو نیستم، نیلوفرکی هستم که با تمام وجودش می جنگد تا در این

زندگی غریب، دو روزی بیشتر، تازه بماند ...

اگر تکیه گاهی چون تو ندارم؛ قلبی دارم آکنده از عشق؛

و کلماتی که لبخندت را می رویاند و سکوتت را می شکند ...

تو را به آنچه نیستی بدل میکند؛

تو را وادار میکند با کلامت اشک از چشمانم بزدایی ...

من آن گرد از دل زدودنت را دوست دارم؛

آن دل گرمی دادنت را؛

و هر آنچه را که نگفتی اما من از نگاهت دریافتم را، دوست دارم!  

من آن راز را که در چشم بر هم زدنی از کلام تو تا چشمان من پر کشید را، درست به اندازه

خودت دوست دارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:15  توسط مریم  | 

 

زندگي چونان گردابي است كه چنان ماهرانه، به بازي بي ‌شرمانه ‌اش ميكشانَدت كه گر در شادي غرقه باشي گمان ميكني، برنده زاده شده و برنده مي‌روي؛ و گر رنجور مانده باشي، مي‌انديشي كه پايان اين چرخش بي‌ انتها چيزي جز هلاكت نيست!

اين زندگي همان چيزي است كه مي‌گويند از انعكاس چشمه ‌اي كه در گوشه ي چشمان هركسي نهفته است، رنگ مي‌گيرد؛

اين زندگي؛ اين گرداب؛ همان چيزي است كه مي‌گويند جريان متغيري است از باورها، موقعيت‌ها و اهداف ما كه به اندازه يك پلك زدن متولد مي‌شود، ... از هم مي‌پاشد، ... و فراموش مي‌شود ...

گاهي انسانها بر اثر ضربات مداوم قطرات باران، گمان مي‌كنند كه هيچ وقت باراني نباريده است ...

گاهي سنگيني قطراتي كه سرتا پايت را پوشانده ‌اند، دردآورتر از ضرباتي است كه قطره‌ ها بر وجودت نواخته‌ بودند ...

گاهي چنان مي‌شوي كه گر زير باران راه نمي‌رفتي و قطرات آن را با چشم نمي‌ديدي، گمان مي‌كردي آنچه بر صورتت جاريست، چيزي جز اشك نيست؛

و ...  مرز بين اين‌ دو؛ تنها آن چيزي است كه از انعكاس همان چشمه ديده‌ اي!

اين آدمي عجب سرسخت است؛ و اين روح؛ اين ماوراييِ نامتناهي، عجب بر جهان  غالب!

اين زندگي گاهي در شمردن سنگفرش‌هاي يك راه طولاني يادآوري مي‌شود؛ و گاهي در امتداد خيره شدن از پنجره‌اي به دوردست‌ها...!

در وجود اين آدمي، تكرار كليدي است كه شگفتي‌ ها را به روزمرگي ها و هميشگي‌ ها بدل مي‌كند ...

آنچنان كه بهانه زندگي، تنها در مبارزه اي براي به‌دست آوردن ها و به اثبات رساندن ها خلاصه  مي شود ...

تكرار آن چيزي است كه اول بار، روحت را چونان تنديس زيبا صيغل مي‌دهد،... و سپس براي فرداها سنتي مي‌شود غير قابل رها كردن!

اگر اين روزمرگي نبود؛ اگر خستگي از تكرارها نبود، چرخه تكامل آدمي به انتها مي رسيد...

اگر اين مبارزه نبود، قدرت انسان به كدام افق سر مي كشيد؟

اگر اين مشكلات نبودند؛ اگر اين سنگ‌ ها نبودند ...، چه كسي مي‌توانست لذت سنگيني باران را تجربه كند؟ ... لذت قدم گذاشتن بر سنگفرش هاي شمرده نشده را... !

اگر من بهراسم، چه خواهد ماند جز اينكه بالاخره يك روز، يك نفر جسورتر از من خواهد آمد و خواهد گذشت ...

اگر من بهراسم، جز حسرتي و ترديدي و آرزوهايي خاموش كه برايم يادگار مي‌مانند، شاخه كدام برگ خواهد لرزيد؟

اگر من بهراسم، فقط من هستم كه باز مي‌ماند و تنها مي‌ماند...

... و اگر جسور باشم، فقط من هستم كه تنها مي‌رود و فتح مي‌كند؛

                                                                   اما اين تنهايي كجا و آن كجا...!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:0  توسط مریم  | 

عاشق نیستم؛ و هر آنگه که  در این گمانم، گویی دروغی میپندارم، بس بزرگ !

نیستم؛ چون نمیتوانم باشم؛ و اگر زمانه امانم میداد، زودتر می آمدم!

زندگی امتحانی است از آنچه خودت یک روز بر سر همان نیمکت نشسته ای و گمان کرده ای که چگونه نقشی از خودت بر سپیدی این بی نقش روزگار، یادگارت بنهی و بروی ...

عاشق نیستم؛ اما اگر تکراری از تو در دنیا وجود میداشت، آرزو می کردم که زمانه امانم دهد!

سرودهای گهگاهم هم، نه از شیدایی است و نه از حسرت دیرآمدن؛

اگر سرودی شنیدی، از آن است که این نیلی همیشه از دل می سراید؛

اگر سرودی شنیدی؛ از آن است که همیشه برای این نیلی قابل ستایش و قابل تقدیر بوده ای!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:26  توسط مریم  | 

برکه؛

آن همیشه آرامشی است که مأمن خستگیها و بی تابیهایم است؛

آن یگانه کوچک همیشگی که دنیا را در چشمانش تازه تازه می بینم ...

برکه ام؛ آنکه امروز، آرزوی مرا در آسمانش میکارد؛ و فردا هدیه ای از ناشدنی های رویایی ام تقدیم میکند!

به برکه ام؛ به قلبم بیا که امروز بهارم است ...

امروزی که سراپا شوقم و امید؛

امروزی که در درخشندگی برکه، اقبال خوشِ فردایم را دیده ام؛

امروز که نام زمینی بودن گرفته ام؛

امروزم را در کنارم باش که میخواهم شوقم را تقدیمت کنم؛

تو امروزم را به یادم باش که فردا را خودم، تنهای تنها، با دستان خویش خواهم ساخت!

امروز را ؟

اما چکاوکی که هم بهارِ من بود میگفت: افسوس، که شعفی نیست بر امروز؛ که پیر گشتیم و ناتمام؛

میگفت: شعف از سکون باید داشت و  از ماندن!

شاید میپرسید شعف آیا؛ از فردایی است که هنوز نیامده ما تمام شده مینگریمش ...

و من؛ غرقه در سکوتی و تردیدی و تناقضی در باورم؛ و فقط نگریستم ...

این نیلی میگوید من نه پیرم و نه خسته؛ نیلی میگوید امروز، کوله باری از پختگی برای فرداها برچیدم!

نیلی میگوید سفرت دور و راهت دشوار بوده که احساس خستگی میکنی...

این نیلی گمان میکند میشود راه درازی رفت و گمان نکرد که دیگر امیدی نیست به چابک رفتن!

چگاوک میگفت از  این گذشت عمر؛ از این سیر مداوم بهارهایت خوشحال نباش؛

او میگفت این تعداد بهارهایت است که سایه روشن های رنگِ زندگیت را رقم میزند...

او میگفت هر بهارت، به جای تدبیرِ آغازی رویایی، انتظار لحظه های رسیدن پائیز و زمستانت را تداعی کن ...

آیا این چکاوک بود؟!

این نیلی گمان نمیکرد که چکاوکِ نغمه سرا، همیشه سرود پائیز میسروده است ...

این نیلی گمان میکرد تمامی هستی، به امید و زیبایی زندگی می اندیشند ...

نیلی گمان میکرد تمام هستی، مانند او گمان میکنند ... و مانند او اوهامات را رنگ حقیقت می دهند ...

او گمان میکرد تمام هستی، همانند او گل را طراوت زندگی میدانند؛ محبت را امانت زمینیان؛ ... و گفتن ناگفته ها را جسارتِ بودن!

نیلی نمی دانست که چرا چکاوک به جای سرود نوید بخش امید، غزل پوچی زندگانی میخواند ...

چیزهایی هست که نیلی هیچگاه ندانست ... شاید این سرود هم در باور چکاوک قصه ای داشت ...؛

چونان تمامِ سادگی های نیلی، که پاسخ سکوت شنیده اند ... سکوت سنگینی که نیلی را شرمسار این گمان سادگی اش کرده است ...

در باور این نیلی، چکاوک راهنمایی است چراغ به دست، که میرود و پاکی را به مسافران راه می آموزد؛

در باور این نیلی، باید قدرشناس تمامی راهنماها بود؛ باید پوچی این دستان خالی را با قدرت قلمی که از باورهای ساده نیلگونش مستور شده سرریز کرد ...

در باور این نیلی، اگر این قلم، تند و گرم؛ اگر ناپخته و بی پروا می گوید گلایه ای نخواهد بود، چون در گمان نیلوفرک، قلم تنها نسیمی است که از موجودیتِ نغمه چکاوکها، از انعکاس روشنایی ستاره ها ... از آسمان بی باران ... و حتی از جرعه ای از برکه زیبایش گذر میکند؛ که گرچه شاید خیلی دور؛ یا خیلی صمیمی باشند اما باید جایی در قصه مرداب؛ در ذهن این نیم روشن نیلگونِ جویای روشنایی داشته باشند ...

گمان چکاوک بی تردید قصه ای داشت ....

اما من امروز، گرچه پیر شدم؛ اما تاوانی دارد وسیع شدن و وسیع ماندن که نیلی را شیدای هر بهارش کرده است ...

و در پس این شیدایی هیچ گمان مشوشی جز صداقت و سادگی نیست ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 21:16  توسط مریم  | 

حسرت؛ آن است كه سالها در شوق رسيدن به سرآغاز مسيري باشي كه درآن بدوي و فرياد بزني ...

 اما در آغاز همان سرآغاز رويايِ، درمي يابي كه آنقدر در فكر هدف پرسه زده اي كه دويدن و فرياد زدن را از ياد برده اي ...

 حسرتم از نتوانستن نيست؛ از سخت ايستادن؛ از دير رسيدن... از اين حس شوم رسوا شدن است ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:57  توسط مریم  | 

آغاز باید کرد؛

بیدار باید شد از این خواب زمستانی ِ تکرارها ... 

رسوا باید شد؛ و بشارت ِ آغاز بهاری دیگر را به شبنم ها باید سپرد ...

رها باید شد و شکست سنت دیرینه این خواب را؛ این خاموشی نامتناهی تکرارها را ...

آغاز باید کرد و گذشت از بن بست هایی که نماد پایانی بی فرجامند ...

 

او در آن بهاری است که لحظاتش را شمرده بود

او سینه اش را فراخ کرده بود تا جای عطر گلهای بهاری گردد ...

مرحم اشک تمامی ابرها شد؛ رفت و رفت ...؛ با بی تابی آن ها قدم هایش را شمرد ...

او، انتظار کشیده بود ... او، این بهار را انتظار کشیده بود؛ و اولین باران این بهار را به خواب دیده بود ...

بهار آمد؛ باران آمد ...؛ گل های معطر روئیدند ... اما در دستان بهار هیچ ستاره ای نبود ...!

 

انتظار، توهمی است بی پایان؛ بهانه ای برای امیدواری!

آری؛

اما  او منتظر بهار بود یا ستاره!

... اگر از آغاز راه، تنها گمان رسیدن داشته باشی به بهاری خواهی رسید؛ بی ستاره!

ستاره، هدیه عابرانی است که در مسیر این انتظار، برفهای باغچه را کنار میزنند تا حقیقت ِ خاکی که فردا شکفته خواهد شد، چهره آسمانش را ببیند!

ستاره؛ هدیه مسافرانی است که در گذر از توهم انتظار، نیم نگاهی نیز به نقاش دنیا می اندازند ...

آن هایی که در راه، نفسی تازه می کنند و چونان او، بی اعتنا به اطراف، فقط به رسیدن نمی اندیشند ...

...و عشق؛ توشه راهی است که در پی ِ هدف حاصل می شود؛

...و هدف غرامتی دارد  که از عشق می گیرند، پیش از آنکه آن را بدستت سپارند

سفر عشق می آورد؛ ... عشق ِ رسیدن، عشق به نادیدنی هایی که خصلت ذات بشر است

و ... فاصله؛ معیاری است که باید عشق را با آن سنجید !

فاصله؛ بُعدی است که تمنای تکرار ِ همیشگی ها را معنی می کند ...

وقتی می رسی می پاشی؛ ...  شک می کنی به صداقت آن همه عشقی که توشه ات کرده بودی...

انتظار این است؛

سفر به نادیده ها بهایی دارد؛

در سفر، بزرگ می شوی؛ و هر بزرگ شدنی بهایی دارد سخت گران!

 

او هنوز می خواهد بشکند تمامی دیوارهای بن بست را ...

او می خواهد بیدار شود از آن خواب رخوت آور زمستانی که با دلهره آغاز می شود و با دشواری پایان می پذیرد

او نمی خواهد وقتی چشم می گشاید، به جای بوته شبنم،  مهمان خاطراتی کویری باشد...

بهار است ... و او هنوز منتظر آن باران است ...

او هنوز منتظر نادیدنی هایی است که گمان می کند در خود عشقی عظیم دارد!

 

سخت دلتنگم ...

دلتنگ پنجره تکراری ِ باران خورده خانه کوچک قدیمی ام؛ که قلبش میزبان عکس چشمان منتظر این نیلی ِ خسته بود ...

گذر از روزمرگی ها، تو را چنان در تاب دلتنگی ِ آن همیشه ها می اندازد که گر گمان کنی دیگر تکراری نخواهد بود؛ سخت بی تاب می شوی

من در خواب در این افکار، تنها نیستم؛

 شقایقی دیوانه وار بر این قلب خاموش می کوبد ...

شقایقم گلایه دارد از خاموشی این قلب؛ از این قفس تاریک ...

او سر سپرده شده و قفسی می خواهد فراخ ...!

عبور باید کرد از بن بست هایی که با قدرت ذهن خود؛ چون کوهی استوار بنا کرده ایم ...

قفسی نو باید ساخت !

شکستن؛ چونان دوباره ساختن، جسارت می خواهد ... حتی اگر به دست خویش ساخته باشی!

اگر جسارت شکستن دیوار نداری؛ قفسی دلنشین تر بیاب!

قفسی که اگر نمی توانی در آن پرواز کنی؛ رویا بتوانی بپروانی؛

و گر رویا هم نتوانی؛ باشد که بشود هرزگاهی خویش باشی ...!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 22:7  توسط مریم  | 

 
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس