.. دیوارهای کاغذی
بیا باهم غزل بخوانیم... دلتنگ شویم ...
در رو ببند ... ؛ امشب میخوام با خودم خلوت کنم .... مخاطبم خودمم؛ از اول تا آخر !! .... .... ... میدونی که این شبها، شبهای خاصیه برام حس رهایی دارم .. دلمو میتکونن ... و دلمو میتکونم !!! ... زلزله اومد؛ هشت ریشتر !! و تنها کاری که باید میکردی این بود که چشماتو ببندی که غبار خرابه ها، چشماتو نسوزونه .. نمیگم چشماتو ببندی که خرابیها رو نبینی؛ نه ! .. میگم وقتی رفتی نباید پشت سرتو نگاه کنی؛ حتی یه لحظه .. پس دلبرکم؛ چشماتو ببند و آروم بگیر که فاصله ها خیلی کوتاهند؛ .. و زیر چشمی نگاه کردن، فقط آدمو به اشتباه میندازه ... ...... باورت میشه خودت ؟؟!! انگار یکی اومده بالای سرت، درحالیکه موهاتو نوازش میکنه و اسمتو صدا میکنه، میگه بیدارشو عزیزکم !! دیدی حالا مریم آبی رو کجا میشه پیدا کرد ؟!! تو دل حادثه !! دیدی جرقه ی چشمایی که مدتها بود خوابیده بودن و چطوری میشه دوباره روشن کرد ؟؟!! دیدی چطور میشه بی دل زد تو دریا و خیس نشد !! .... یادت رفته بود که آدم با ذهنش خیس میشه نه با جسمش ؟؟ یادت رفته بود که مغز فرماندهه ؟!! .. بذار یه اعتراف کنم با خودم عهد کرده بودم که وقتی برای دل تکونی چشمامو میبندن، دیگه هیچ وقت بیدار نشم .. درسته که پرواز مقدسه؛ اما نه با چتری که بهت سپردن تا ارتفاع آدم بودنتو باهاش اندازه کنن !! بگذریم؛ ... بیشتر از این بگم به اونا که پشت در بسته موندن، بی احترامی میشه ... خوب میدونی مفاد معاهده جدید رو !! عهد بستم برم اورست، پرچم بزنم !! دی: عهد بستم هرچی خاکستری و سیاهه از ذهنم پاک کنم ؛ فقط سفید !! .. و نه حتی بیرنگ که مسخ بشه؛ .. که غرق بشه !! عهد بستم با گوشهام مهربون تر باشم که دیگه کودک درونش، پاهاشو به زمین نکوبه !! دی: حالا چشماتو باز کن دلبرکم !! حالا بیدار شو مهربونم ... بلند شو که باید ریموت به دست، از نارسیستت شروع کنی ! دی: آنکس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی، محرم اسرار کجاست .... دارم میرم یه جای دور ... میگن انتهاش به یه دریچه نور ختم میشه ... ... فرصتی نیست و من کلی حرف دارم برای نگفتن !!!! اما دلم میخواد همشو اینطوری بگم: " وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست؛ گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی." ....... و من پرم از این سکوت ابدی !!!! من بي تاب و تو دلتنگ !! تو دنبال ظرفي كه بزرگتر از دلتنگي هايت باشد و من دنبال دلي كه معنويتش اندازه ي روحم !!! و ما هيچيم و ما همه ايم !!! ... هوا سرد است و چشم انداز مرتفع !!! نه گرماي دستان تو گرماست و نه چشم انداز روبرو، مرتفعي بي نظير !! فقط مائيم كه كنار هم مي ايستيم نا نيستي هايمان را از حضور ناموزون ديگري به دست آوريم و حس دارنگي كنيم !! .. و نه حتي حس برازندگي !! اين ماييم كه دست در دست به انتظار آرزوهايي ايستاده ايم كه گويا از انتهاي دور جادهها مي آيند ... و انقدر خيره مي مانيم كه از ياد مي بريم همين دستهاي گره خورده مان از دورهاي جاده نيامدند!! پ. ن به قول دوستمون "مراقب داشته هامون باشیم" !!! اگر میشد سکوت رو نوشت، دلم میخواست یه سکوت بنویسم؛ بی انتهااااا نه اینکه دلتنگ باشم یا خسته .. نه اینکه فقط وقتی درد داری باید سکوت کنی؛ .. خودت میدونی که حس بودنت از گرمی ماده گونه نیست؛ خودت میدونی حس بودنتو از یه آرامش ناب؛ از یه اطمینان خاص از ضرب سلولهای غربی سینه ام میگیرم ... میدونی وقتی هوا رو توی ریه هام جا میدم هم دارم توی حضور تو غرق میشم ... بذار این نفسها رو حبس کنم .... بذار فکر کنم حتی یه لحظه هم از تو خالی نیستم ... بذار دستامو باز کنم و همه ی نیستی ات رو یکجا در آغوش بگیرم ... بذار به رسم خودم عاشقی کنم ... همه ی موجودات آیین شکستن رو خوب بلد هستن ... از همون وقتی که مجبوریم حصار جنینی مونو بشکنیم تا به یه دنیای دیگه پا بذاریم .. ... و باید بشکنیم، تا فاتح وادیهای دیگه باشیم !! و باید چیزایی که بهشون چسبیدیم رو رها کنیم تا کاشف افقهای دورتر باشیم ... .. تا کی از دلمون به عنوان چهارپایه ای استفاده کنیم که دورها رو قشنگتر بهمون نشون میده ؟؟ برداریم دلهای نازکمونو از زیر پاهای زمخت ... با دستای خودمون، نوازشش کنیم؛ .. با دستایی که به غایت بی آلایشند و بی غش؛ بذاریمش جایی که باید باشه !! ... جایی که بهش تعلق داره !! و خودمون رو هم !!! پاهای خسته مونو عادت بدیم به قدم زدن توی مسیرهایی که به خودشون تعلق داره !! اونوقته که میتونیم رفتن رو به همون قشنگی ای که هست، تجربه کنیم !!! من احتیاج دارم به شکستن !!! احتیاج دارم به نوازش کردن دل نازکم؛ .. و قدم زدن توی راهی که به پاهای خودم تعلق داره ... احتیاج دارم به رها کردن؛ ... به سرشار شدن !! و جا داره یه "تقدیر نوشت" هم بذارم !! ... از مژگان و دکتر !!! مژگان توی یکی از پستهاش حرف بسیار قشنگی زده بود .. گفته بود ما باید هرزگاهی خودمونو ورق بزنیم و اگه خودمون اینکارو نکنیم یکی میاد و ما رو ورق میزنه !!! و دکتر که بعد از کلی تقلا و دست و پاهایی که آخرشم منجر به متورق شدنم نشد، جرقه ی یه تورق سرسختانه رو در وجودم استارت زد !! پس: "با اراده ای فولادی، پیش به سوی تورق" یه وقتا روی لبه پرتگاهی وایسادی که دوطرفش معلوم نیست چیه .. میگه زبونت هم تیز شده هم تلخ !! بودن یا نبودن؛ مسئله اینست !!!!!!!!!!! و انسان برای عبور به دنیا اومده !! به عصيان آمده ام؛ .. با دردي عميق و سوزي بي پايان .. سراپا چراهاي نا تمامي ام كه نه مي ميرانَدَم و نه رهايم ميكنند ... با من چرا ؟؟؟ پاسخم گو؛ .... با من چراااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگر نه اينكه به پيمان ايستادم ؟؟ ... مگر نه اينكه تو را نفس كشيدم و به رنگ خلوص تو، بيرنگ شدم ؟؟؟ مگر نه اينكه از خود برون شدم و يگانگي تو را در سينه گنجاندم ؟؟ پاسخم گو كه سراپا عصيانم .... با من چرااااااا ؟؟؟؟؟ مرا از قيد بشربودن رهايم كن .. نه جسمم را ميخواهم نه جذبه هاي پرنشاط دنياي نيلگونت را !! مرا ببر تا آسمان؛ .. مرا بميران كه ميخواهم در رهايي غرقه باشم ... من از وعده هاي بي مايه ات بيزارم؛ .. من نه به پاداشت مومن بودم و نه به وحشتم؛ من سراپا به جرقه هايي كه نشانه هايت بودند، مومن شدم؛ .. به پيماني كه در آن نيمه شب خيس؛ با آن راز سفيد، با تو در عرش بستم ... يادت هست گفتي گر به يقين توانايي؛ آغاز كن ؟؟؟ يادت هست گفتي دستانم بر شانه هاي توست .. و نگاهم تكيه گاهت ؟؟ ... يادت هست گفتي تو مرا فقط حس ميكني و من تو را سراپا نگاهم؟؟ يادت هست گفتي مرا از لذت نگريستن به پيمانت سرشار كن ؟؟؟؟ .. و من تو را حس كردم؛ ... تو را به پايبندي به پيمانم سرشار كردم ... تو را نديدم اما باور كردم !!! دريغ كه امروز، مرا يادت نيست ... نه مرا؛ نه پيمان را؛ نه راز سفيد را ... و نه ايمان را !!! اين سينه ديگر تاب ندارد .. اين نيلوفرك ديگر توان ندارد .. مرا بميران ... شايد بي حصار جسمم، دنيا را از منظر چشمان تو بفهمم ... مرا بميران شايد چراهايم بميرند .... همچون دردهايم ... و فريادهايم ... مرا كه رها كردي؛ جسمم را نيز رها كن ... ميخواهم با روحم پرواز كنم .. ميخواهم با روحم غرقه شوم؛ ... شايد هر كه را نمي بينند، حقيقي تر باور كنند !!! .. و چه راست میگن که "ما هر روز یک انسانیم" !! و چه راست میگن که این دنیا کلی حرف برامون داره ... درد ما خوب گوش نکردن نیست ... درد ما اینه که اصلاً زبون دنیا رو نمیفهمیم !! زندگی مثل رفتن تو قلب موجهای دریا میمونه ... گاهی دست همدیگه رو میگیریم و همراه موجها بالا و پایین می پریم و از اون لحظه های تکرار نشدنی لذت میبریم .. یه وقتا هم تو هجوم یکی از همین موجها، میری زیر آب و لجن های دریا رو جرعه جرعه قورت میدی !! گاهی باید طعم اون لجن ها رو مزمزه کنی تا یاد بگیری که پاتو توی دریای طوفانی نذاری؛ ... و یا اگر هم گذاشتی، حق نداری بخاطر لجن هایی که رفته توی حلقت با دریا بجنگی !!! ضرب سنگین اون موج و طعم لجنها بالاخره با یکی دو تا چای داغ تازه دم، از یادت میره .. اما کوفتگی دردناکی که میمونه، یاد چهار تا حفره و جای خالیه !! جای خالی اون دستایی که اون لحظات قشنگ رو واست نقش زده بود ... جای خالی یه چیزی که توی قلبت بود و حالا نیست ... جای خالی تیکه ای از روحت که کنده شد و گم شد؛ شایدم غرق شد ... و حرفایی که قبل از اومدن اون موج، داشتی میزدی و ناتموم موند !!!! ... و چه راست میگن که ما هر روز یک انسانیم !!! نه اینکه هیچکدوم از ما اشتباه نمیکنیم؛ .. اما اشتباه ما اینه که به اون اندازه که انسانیم، تلنگرهای دنیا رو درک نمیکنیم !! شاید با نشونه هايي كه قلبمون بهمون میگه .. وقتي داره در ِ سينه تو میکوبه ... با هر ضربانش ... و ما چون بهش عادت كرديم، اين در زدناشو نميشنويم ... حتي اگه خواب باشیم؛ ... از ضرب صداش، بيدار نميشيم !! حرفاي عميق رو بايد از زمزمه های رنگی ِ روحمون بشنویم !!! ... كه چقدر به ما نزديكه و ما فكر ميكنيم چون نمي بينیمش، وجود نداره !! ما این صداي قلبمونو كه وجود داره، فراموش ميكنيم .. چطوري انتظار داريم، صداي اين روح خفته رو كه باید با دستاي خودمون بيدارش كنيم، يادمون باشه !!! ... و چه راست میگن که از مرداب و رخوتش بترس !! ... مرداب، اسیر رکود و رخوته .. و درد سکون؛ حس تصاحبش رو جریحه دار کرده ... دریا باشیم که بخاطر مکدر نشدن خلوصش، مردار رو تو دلش نگه نمیداره !! .. درد شاید؛ اما ناپاکی هرگز !!! ... حتی اگه شکستن سکوتش، اونایی رو که لب دریا دنبال گمشده هاشون میگردن رو به گریه بندازه !! و حرف آخر؛ اینکه حتی دنیا هم مرز داره ... اون بالاها آسمونه و این پایین یه زمین !! هر کسی نمیتونه به مرز بالایی برسه ! .. باید ظرفت بزرگ باشه تا سینه ات قدر فشار اونجا رو داشته باشه !! ... وگرنه این پایین؛ با دو تا حفره ی کوچیک ِ روی صورتت هم میتونی مرزها رو فتح کنی !! پس بهتره چشماتو ببندی و با قلبت نفس بکشی !!! بعداْ نوشت: هما جونم در مورد نظر خصوصی ای که گذاشتی باید بگم که قلب آدم چیزایی رو درک میکنه که با چشم قابل دیدن نیست !! دور باش اما نزدیک؛ من از نزدیک های دور میترسم .... یک ساعت پرسه در ناباوری !!!!! .... و من هنوز مبهوتم !!! .... و من هنوز ناباورم !!! ... و من هنوز هم در سکوت؛ رساترین فریادهایم را پرواز می دهم !! .. .. .. ... یادمان باشد تاریکی در نگاه ماست ..؛ ورنه هر شب ِ روشندلان یک روز ِ آفتابی ست !!! .. و يه وقتايي هم هست كه فكر ميكني اصلا بود و نبودت براي يه عده مهم نيست و يهو خدا چنان ميزنه رو شونه ات كه از این تفكرت، شرمنده ي خلق اله ميشي !! بذار فكر كنن انقدر زيادي مثبت نگريم كه به قول دوستمون هرزگاهي از تو بهشت مي ياييم اين دنيا يه سري ميزنيم و برميگرديم !! سوار رخشت ميشي؛ صداي ضبطتتو زياد ميكني؛ ميزني تو دل هر چي بزرگراهه و فقط گاز ميدي .... ميري باشگاه؛ كتك كاري ! دو تا ميزني، چهار تا ميخوري ... كيهاپ ميكشي از عمق وجود !.. ميري كوه؛ ميري اون كافي شاپ دنج سر خيابون يازدهم؛ دو ساعت و چهل دقيقه از بانك تا خونه پياده ميري كه روحتو پر بدي ... ميري سواركاري تفريحي ! ميري معجون انار ميزني روي دست انداز خيابون نهم شرقي كه رازدار لحظه هاي سكوت و چشماي لرزونته ... ميري قدم ميزني ... تو اون دو تا پاركي كه هر چي عطر خاصشو نفس ميكشي آروم نميگيري !! ميري بام؛ تيراندازي .. ميري اون بالاها ... با همون پيمان سفيد و كتاب كوچيك و نور ملايم نيمه تاريك !! تو سكوت شب، دلتو مي نويسي و ميريزي كف دست وبلاگت؛ همون شنونده ي صبور هميشه بيدار !! رزهاي تو گلدونو تازه به تازه ميكني كه بگي رنگ اين هفته ي دنيا؛ يه رنگ ديگه است ... كتاب ميخوني ... لحظه ها رو زندگي ميكني با اون عكسايي كه با فولدرهاي تو در تو و عوض كردن پسوندش، چشم بقيه رو روش بستي؛ پاي حرفاي دكتر شيري ميشيني ... تو تاريكي شب، پيانو ميذاري كه با لالاييش بخوابي ... اما تا چشاتو ميبندي خوابتو ميدزده و تو رو توي خلسه، يه جايي رهات ميكنه كه نميدوني كجاست ... .... فقط داري ميري و ميري .... ؛ بلكه یه جا برسي كه از خودت هم جا بموني تلاش ميكني صفحه ي صورت مسئله ذهنتو گم كني؛ ... خط خطي كني ... پاره كني ... .... ... چرا پس حالت خوب نميشه ؟؟ چرا دردت يادت نميره ؟؟ چرا اين سينه سبك نميشه ؟؟ چرا فريادهات تموم نميشه ؟؟ و باری ست بر این دل؛ که سنگینی اش به یاد می آورد که ما انسانیم و چه اندازه کوتاه !! و دستانم تهی ِ خاموشی است در حسرت پرواز ... و بیدار ِ بیدارم !!! .... شاید راست باشد: "پرنده محبوس؛ همیشه مجبور به پنهان کردن دستهایش در حصار این سینه ی خراب است" .. نيلوفركم ؟؟ اين تويي كه اينگونه به شيدايي آرميده است ؟؟ اين تويي كه لبخندش عميق و چشمانش؛ پر اشك لرزاني ست تجلي مبارزي كه ميخواهد پيروز باشد؟ نيلوفركم؟؟ اين پاهايي كه از رفتن باز نميايستند؛ .. اين رخشي كه سوار بر آن بي هدف ميتازي و ميروي و نميايستي .. اين قلمي كه تلخ مينويسد و گنگ مينويسد و پر راز ... نيلوفركم؟؟ .. تو كجايي كه ديريست نگاهم به انتظار خندههاي آشنايت نشسته است .. كاش ديوانگي ميكردي .. كاش فرياد ميشدي .. اين سكوت و آرامشت؛ .. اين حلقه اشكي كه پشت حصار چشمانت آرميده؛ كه نه ميبارد و نه ميخوابد؛ اين سلوك ..!! ... كاش ديوانگي ميكردي .. كاش عصيان ميشدي ... ... و اينگونه است پاكترين سلوكي كه از دريچه گناه بدان ميرسند !! .. و اينگونه است خالصانهترين ايماني كه براي پارسايي؛ خدايي نميخواهد !! و اينگونه است چنين عاشقانه عبوديتي كه از زمين بدان دست مييابند !! ... نيلوفركم ؟؟ می نوازم !! .. به پاس نیلوفرکی که جاودانه می ایستد اما قلبش را در کلامش فریاد نمیکند .. .. سرشار میشم !! به پاس نیلوفرکی که دیگر برای سرشار شدن، دلیلی چون تو را نمیجوید ... دلتنگ میشوم !! به پاس نیلوفرکی که با همه عشق و بی تابی؛ عزم رها کردن دارد ! و عاشقانه ترین قطعه اش را مینوازد؛ نه برای تویی که گوشهایت سنگین است ... می نوازد؛ برای غمگینی نیلوفرکی عاشق، که دیگر واژه انتظار را نمیشناسد !! ... می نوازم !!! به آوایی که نه با گوش سر؛ با گوش دل شنیدنی ست ... سرشار میشوم !! به نوازشی که نه با هجاهای پرعشق؛ که با برق چشمایم ستودنی ست ... مینگرم ... به جاده ای که تو هستی و من سرابی ام که هرچه مینگرم، نیستم ... .... و رها میکنم !!!! .. .. باشد؛ تا یادمان نرود جرقه ی عشق، با قلبی ست که هم چشم است و هم گوش است و همه نقشی که در تو نیست و بر بطن آن هست ... باشد؛ تا یادمان نرود که رهایی، آغاز فراموشی؛ و فراموشی؛ آغاز نیرومندی ست .. گفتم بی تابم و دلتنگ !! من و سکوتی و شعری ... من و رازی و سنگین تر سکوتی، ممتد !! منم؛ .. و این شیدایی بی غش !! منم و این توهم تعلق مطلق !! تویی و هزاران قصه و هزاران سرود و هزاران ستاره ی رنگی !! ... به گمانم رازم در صدای توست .. و نمیدانم این ترنم صدا چه در خویش نهان دارد که هر آن رها میشود، روحم را به ابدیت فرا میخواند ... سوار بر رخشم مرز جاده ی همیشگی را طی میکنم به سوی غروب؛ و می روم .. انقدر میروم که ناگه گمان میکنم به رهایی از تعلق هر چه دنیاست رسیده ام .. می روم .. انقدر میروم که گویی مرده ام ... گویی رخشم نیست؛ بال فرشتگان است .. گویی جاده ای نیست و پایانی نیست؛ بهشت است و ابدیتی جاودان ... و یک آن چشم میگشایم .... من هستم و رخشم و جاده ای که باید بایستم تا نمیرم !! .. تا بمانم ..!! یک آن چشم میگشایم و می بینم من هستم و سکوتی و رازی و تعلقی خفته در این سینه که سنگینی بارش، همراهی اش را دشوار نموده .. ... ... آآآآآآآآآآآآآه... که چه درد دارم از این بیداری ... چه درد دارم از نیلوفرکی که چشمانش را می بندد تا برق شیدایی اش را پنهان کند ... چه درد دارد این دلتنگی ... ... کاش حقیقت، تعلق مطلق بود .. کاش حقیقت؛ پایبندی خالص بود .. کاش بیداری، نیلوفرکی بود که دارایی اش درخشندگی تک ستاره ای بود .. بی هیچ زمینی و آسمانی .. و حتی بی وجود هیچ سنگی که شاید؛ شاید نگاه ستاره مطلقش را خراشی باشد .. ... و کاش تو بودی و شکستن مرز تنهایی .. ........ رهایم کنید که تسلیم این سکوتم و دیگر هیچ ... رهایم کنید که میخواهم در این سکوت لبها و تشویش چشمها، دیوانگی کنم ... بگذار در رویا بمانم ... و انقدر بروم و بروم تا روزی که بایستم؛ .. نه با پاهایی که هیچگاه نایستاده .. ... با قلبی که نه به ایمان؛ ... نه به اعتقاد .. ... که به تعقل تسلیم شده است !! یه تفکری میگه باید از یه جا جرقه های حماقتمونو خاموش کنیم ... من و تنهايي و غزلي داغ و شوقي ناب !! و حصاري از خاموشي و دلتنگي ... .... تو كجايي ؟ .. در گستره ي بي مرز اين جهان؛ .. تو كجايي ؟؟ من سكوتم و دنيا حصار !! .. و انقدر سكوت مي مانم و غزل مي خوانم تا دلتنگي هايم تمام شوند ... و انقدر بيدار مي مانم؛ تا حصارهايم به خواب روند ... ![]()
![]()
![]()
.. یه وقتا یه گرمایی وجودت رو سرشار میکنه که دلت میخواد در رو ببندی و فقط سکوت بنویسی !!
دوست داری آرامشت رو قطره قطره بنوشی !!
دوست داری وقتی راه میری بوی اکسیژن رو حس کنی؛ ولی سوز سرما رو نه !!!
....
سکوت می نویسم !!! ... که کلماتش از هر زبان سخت تر، اما شیرین تره !!
سکوت می نویسم !!
و این سکوت رو تقدیم میکنم به همه اونایی که میدونن چطوری میشه فقط با نگاه حرف زد !![]()
بذار دستامو باز کنم و همه ی نیستی ات رو یکجا در آغوش بگیرم ؛ سفت ِ سفت![]()
![]()
اما از ترس اون دو طرفی که معلومه چیه، میپری به یکی از اون سمتایی که نمیدونی !!!!!
حداقلش اینه که اونجا کسی نیست که دست و پا زدناتو ببینه !!!![]()
میگم ریشه زبون، تو قلب آدمه؛ .. ببین چی پاش ریختی که طبیعتشو مختل کرده !!!
میگه گفتم حذر کن، دوز این سم بالاست !!!
میگم سم و آفت نباشه؛ طوفان و رگبار هست؛ ... وقتی پاهات اسیر خاکه بجای چمپاتمه زدن، سفت وایسا و خودتو نگه دار !!! .... حداقل شیداوار درد کشیدنو یاد میگیری؛ ظرفت بزرگتر میشه !!![]()
![]()
![]()
.. یا باید خودت عبور کنی یا باید پلی باشی واسه عبور دادن دیگران !
منتها نه از اون پلهای شکسته که طرف رو وسط راه به غلط کردن میندازن !!
از اون پلهایی باشیم که وقتی طرف، دستشو روی شونه مون میذاره ته قلبش حس امنیت محض میکنه ! حس محکمتر شدن ! حس حمایت شدن !!
و چه قشنگه که پل باشی و بایستی و گذشتن اطرافیانتو از امتداد مرزهای وجودت ببینی !!
و چه لذتبخشه که پل باشی و رد پای اطرافیانتو روی تک تک سلولهای قلبت حس کنی !!
و چه آرامش عمیقی داره اینکه باشی؛ و ببینی که چون میدونن هستی، از سمتی رد میشن که از تو میگذره !!
مهم نیست که آدما میرن و فقط غبار قدمهاشون برات می مونه ..
مهم نیست که شونه هات خسته میشن و تکه های قلبت از رد پای بعضی آدما؛ شکسته یا لرزون میشه !!
مهم اینه که تو داری تبدیل میشی !!!
و توی این تبدیل شدن ها بیشتر از چیزهایی که از دست میدیم؛ به دست میاریم !!
اینکه آغاز این تبدیل شدنها از تلنگر حرفای دوستمون باشه یا از روی سن رفتن توی یه سمینار؛ فرقی نمیکنه !
.. مهم اینه که در نتیجه ی تبدیل شدنمون بتونیم انقدرعمیق بشیم که تلنگر خلق کنیم !
.. حداقل برای اوناییکه دوستشون داریم و فکر میکنیم استعداد پل شدن رو دارن !!
برای اونایی که برامون ارزشمندن و دوست داریم اونا رو هم وارد این بازی برنده - برنده کنیم !!
و این پاسخیه که باید به چرخه ی زندگی بدیم؛
به پاس اون لحظه ای که ندونسته از بین میلیون ها انسان، ما برای تبدیل شدن انتخاب شدیم !!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه تحلیل زندگی میگه يه وقتا فكر ميكني خيلي وجودت براي يه شخص مهمه و يه تلنگر باعث ميشه بفهمي كه براش قد يه آمیب تک سلولی هم نيستي ...
كلا ذات حق، ذات آدم ضايع كنيه !! تو هر چي راجع به خودت فكر كني؛ خدا خلافشو بهت ثابت ميكنه !!
تحلیل بزرگتر اینه که زندگي يه زنجيره ست و همه ما هم دچار اين زنجيره ايم !!
توي اين زنجيره هرچي بيشتر برات بميرن، تو كمتر براشون تب ميكني ... هر چي بيشتر عجله كني، دیرتر ميرسي؛ .. هر چي بيشتر چنگ بزنی، كمتر به دست مياري !!
عملاً ذات انسان، مثه كش مي مونه !!!! دوست داره خلاف منبع انرژيش بپره و فكر كنه اين انرژي اساساً از خودشه ! شايدم دوست داره خودش با پريدن تو حوادث، اونا رو كشف كنه ... يا حتي؛ حوادث رو خلق كنه !!
كلا آدما از اينكه يه راه حل قلمبه جلو چششون باشه خوششون نمياد ! عادت دارن به جزموره !! .. عادت دارن به تكرار !!
خيلي پيش اومده كه دقيقا وقتي فكر ميكني آنتنهات آخر قويه؛ يهو رفلكسهايي ميبيني كه از برداشتهاي اشتباه، پیشونیت از طوفان شرم، به گل میشینه !!
هر وقت هم كه احساس كودني ميكني، همين كودنيت باعث ميشه از خيلي از آدمايي كه احساس زرنگي ميكنن جلوتر بيفتي !
من كلا با تحليل وقايع روزمره به اين نتيجه رسيدم كه به قول دوستمون انقدر توي زندگيمون دنبال "چرا ها " نباشیم ! .. انقدر همه چيو تحليل نكنیم ..اصلا انقدر فكر نكنیم !!
به جاي اين كارا؛ فقط به بهترين شكلي كه ميتونيم باعث سرشار شدن روح خودمون و ديگران شيم، زندگي كنیم !!!
بذار مردم به سادگيمون بخندن؛
بذار فكر كنن زيادي خوش بينيم !!! توهم زده ايم !! ... اينا كه لفظ تلطيف شده است؛ اصلا بذار فكر كنن كلاً احمقيم !!!!
مهم اينه كه خودت، اون ته ته هاي قلبت احساس شعف وصف ناپذیری ميكني از اينكه توی سختيها، اولين اسمي هستي كه به ذهن اطرافيانت مياد ...
مهم اينه كه توي خودت از اين خريتت احساس آدميت ميكني و ازش لذت ميبري!!!
مهم اينه كه به جاي حسرت و قیجوجه؛ توي دلت پر از دلیل برای لبخنده؛ پر از مفهوم زندگيه !!
مهم اينه كه خوشحالي از اينكه با مردنت، يه جرقه ي يه لحظه اي خاطره ميشي توي ذهن عزيزانت؛ ... اون وقتي كه از يه جا رد ميشن و يهو يادت ميفتن ... و اون وقته كه تو ميتوني به شكل يه لبخند، يا يه لرزش چشم؛ توي دنياشون جسميت پيدا كني !!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتی تکراری ست که هریک به اندازه ی دلهایمان دچاریم !!
گفتم آنقدر سکوت می مانم تا روزی فرا رسد که خواندن بیاموزی !!
گفتی جسارت در فریاد است؛ ... شاید در فریاد، دیگرگونه خواندن را آموختم !!
گفتم من آن نیستم که با فریاد، به تصاحب رود ..
گفتی رنجی ست؛ پاداش آنانکه میگذارند سکوت، عشق را سایه بانی باشد امن و مطلق !! ...
گفتم آزمودنی نباشد هر خطا که گر شکستی؛ دیگر بار فریادی به همان رسایی سر دهی ..
گفتی زمان رودی ست که دیروز را می برد .. گر مسحور وهم شکستن باشی، فردایت را به دست رود خواهی سپرد ...
....
و من می اندیشم ....
می اندیشم به فردایی که شاید چشمهایم رود را به جستجو خواهد گریست ...
می اندیشم به فریادی رسا ......
شاید دیگرگونه خواندن را آموختی !!![]()
![]()
میگه؛ برای مرتفع شدن، باید انقدر جرئت پیدا کنی که بتونی شاخه هاتو با دستای خودت قطع کنی ..
میگه؛ درد داری .. حس معلق بودن داری .. اما یه آرامش عجیبی هم داری که بدجور غیرقابل وصفه !!! ![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

